تبليغاتX
b@ran

سال نو !

به تقویم ها اعتباری نیست !

بوی بهار، بویی.. آشنا نیست !

برق شادی در چشمان کودکان درخشش اشک استو

درد پدر، پشت خنده ای تلخ پنهانست 

در خانه های این قشر، امروز، آواز، سکوت است

... همچو کویری که در آن قافله ای نیست 

چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها

چه قدر عاطفه تنهاست بین آدمها

روزی غم تو، محنت من ....

شادی تو، خنده من......بود !!!


گفتم از درد بگویم، افسوس

در دسترس هیچ کسی حوصله ای نیست!


 

نوشته شده توسط b@ran در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ساعت 23:54 موضوع | لینک ثابت



من به احساس خودم مدیونم


تو به تنهایی من....


این همه واژه و


من از سکوت لبریزم


سالهاست که دیگر کسی به قصه های دیگران گوش نمی دهد


 

نوشته شده توسط b@ran در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ساعت 11:9 موضوع | لینک ثابت


نبار باران.... نمناکم هنوز !


تن جاده خیس است از اشکهای آسمان،


لحظه ها، پنجره، هوا، فکر، زمین 


غرق می شوند در تبلور بغض،


قاصدک اما، زیر چتر سکوت سمفونی باران را رهبری می کند.....


مسکو... مرداد 1390


 

نوشته شده توسط b@ran در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ساعت 9:27 موضوع | لینک ثابت


حال مرا بفهم !


جسمی شکسته و روحی پراز خراش....عاشق نمی شوم دلواپسم نباش
دستانی از تهی، پاهای از ورم.... فکر مرا نکن، امروز بهترم
حال مرا نپرس، چیز مهم که نیست... این دل شکستگی اقرار بی کسیست
شکل خودم شدم، تلخ و بدون رحم... در انتهای خویش، حال مرا بفهم !!


 

نوشته شده توسط b@ran در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ساعت 9:16 موضوع | لینک ثابت


دیگر هیچ تسکینی نیست !


اینجا هم بوی گرد و غبار می آید..


دیگر هیچ بارانی درد هوا را تسکین نمی دهد...


باران نیز برای تسکین خود به دنبال پناهی است....


و آنرا در عمق خاک جستجو می کند......


باران باریدی اما دیگر کسی از باردینت خشنود نمی شود !


5 آبان 1390


 

نوشته شده توسط b@ran در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ساعت 9:6 موضوع | لینک ثابت


امروز بیا !

به سراغ من اگر می آیی، نرم و آهسته نیا!

تند بیا... 

تا به تند آمدنت خورد شود

چینی نازک تنهایی من......

به سراغ من اگر می آیی، همین امروز بیا!!!

که امیدی نیست به فردا، دیگر...
آذر 1390


 

نوشته شده توسط b@ran در جمعه دوازدهم اسفند 1390 ساعت 0:21 موضوع | لینک ثابت


این روزها گاهی


از روز و ماه و سال و از تقویم .. بی خبر هستم
حس می کنم گاهی کمی کمتر....گاهی عمیقا بیشتر هستم
گاهی نگاهم در تمام روز با عابران ناشناس شهر... احساس گنگ آشنایی می کند
گاهی نگاهم هیچ کس را نمی بیند ......
... گاهی بدنبال غریبی، آشنایی دور
این سو و آن سو، سوی نشانه می گردد

گاهی دل بی کینه و نازکم را آهنگ یک موسیقی غمگین .... هوایی میکند
باز دائم منم که دلگیرم باز دائم بهانه می گیرم

بیزارم از روزهایی که خودم هم نمی دانم دردم چیست !!!


اول اسفند 1390


 

نوشته شده توسط b@ran در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 ساعت 12:52 موضوع | لینک ثابت


ترس .... حتی از سایه خودم!!!

 

آموخته ام که از همه چیز بترسم:

از بزرگتر که مبادا بهش بربخورد..

از کوچکتر که مبادا دلش بشکند..

از دوست که مبادا برنجد..

از دشمن که مبادا آشوب برپا کند..

از اشوب که شادی را ببلعد..

از شادی که غم را بیدار کند..

از غم که سکوت را می آفریند..

از سکوت که واقعیت را در نهان دارد..

از واقیت که شبیه آدم هاست..

از آدم هایی که .................

بسان سایه ام که می داند از تاریکی هراس دارم!!

اما، درست همان لحظه تنهایم می گذارد!!!


 

نوشته شده توسط b@ran در سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389 ساعت 10:48 موضوع | لینک ثابت


کجای دنیام؟؟!!

 

آدم ها می آیند و می روند ... حوادث اتفاق میافتد!!

لحظه های عمر بی گمان میگذرند.....

معیار تقسیم دنیا چیست و چگونه آدم ها دسته بندی میشوند؟؟؟

من کجای این دنیام؟؟

آمدنم، ماندنم و رفتنم.... جایم اینجا بود؟؟

مرا رنج بودن است.. هراسان و سرگردان..

سهم من در این دنیا چیست؟؟

گاهی دنبال کسی هستم که هیچ نشانی از او نیست!! یک غریبه با یک حس آشنا...

فانوس، جاده و باران ... فانوس به کجا میرود؟  جاده را انتهایی نیست..

باران می بارد... کاش اینجا نمی بارید!!!

 

روزنی دارد دیوار زمان، که از آن، چهره من پیداست. (سهراب سپهری)

 


 

نوشته شده توسط b@ran در پنجشنبه پنجم فروردین 1389 ساعت 12:27 موضوع | لینک ثابت


توصیه های ایمنی را جدی بگیرید...

 

 

سال ۸۹ هم شروع شد..

یه حسی بهم میگه سال، سال خوبیه...

میگید نه؟؟؟ حالا ببینید..

قبل از عید عمو نوروز عیدی خوبی به من داد، توصیه کرد امیدت رو هیچ وقت از دست نده..

زیباتر از جهان امید ای دوست 

در عالم وجود جهانی نیست 

هر عرصه را بهار و خزانی است

 در عرصه امید، خزانی نیست
 
 صد بار زهر یاس مرا می کشت
 گر پاد زهر من نشدی امید
 در تیرگی رنج رهم بنمود
 بس شام تیره ، تابش این خورشید
 تا آن زمان که شهپر بوم مرگ
 بر جایگاه من فکند سایه
 در کارزار زندگی ام بادا
 از جادوی امید بسی مایه
احسان طبری
  


 

نوشته شده توسط b@ran در پنجشنبه پنجم فروردین 1389 ساعت 10:13 موضوع | لینک ثابت


اگر عمری دوباره داشتم...

 

 ШіШ±ЪЇШ±Щ…ЫЊ

دیشب داشتم دفتر خاطرات سال هشتادو هشتم رو ورق میزدم...

خدایا بازم یکسال گذشت...

هرچی کردیم، دیدی

و هرچه بخشیدی و عفو کردی، ندیدیم!!


اگر عمری دوباره داشتم، میکوشیدم اشتباهات بیشتری مرتکب شوم..

همه چیز را آسان میگرفتم...

به مسائل اهمیت کمتری میدادم..

اگر عمر دوباره داشتم لحظات خوش زندگیم را چند برابر میکردم..

از مدرسه بیشتر جیم میشدم..

بیشتر سوار چرخ و فلک میشدم..

 
بیشتر به مسافرت میرفتم..
 
و از همه چیز لذت میبردم..
 
اگر عمر دوباره داشتم.................
 
در روزگارى که تقریبًا همگان وقت و عمرشان را صرف بررسى وخامت
 
اوضاع می کنند،
 
من به ستایش سهل و آسانتر گرفتن اوضاع می
  
پرداختم..
 
زیرا من با ویل دورانت موافقم که می گوید: شادی از خرد عاقل تر است.

منبغ آزاد

 


 

نوشته شده توسط b@ran در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388 ساعت 13:52 موضوع | لینک ثابت


بهانه...

 

از نیاز و نیمکت و سرنوشت و  تاریکی و ظلمت و  روشنایی و محبت نوشتم..

از کوچه های بن بست رد شدم و با غمی غمناک به سکوت سرد در آن لحظه های دراز دلسپردم...

طلب باران عشق را کردمو.... چتر خود را بستم...

ضربان قلب جاده را تا مسیر کویر با گوش جان شنیدم....

و اکنون..

دیگر بهانه ای برای گفتن ندارم!!!

.

.

.

آره باران بهانه بود،

که تو زیر چتر من، تا ته کوچه بیایی





 

نوشته شده توسط b@ran در یکشنبه نهم اسفند 1388 ساعت 13:51 موضوع | لینک ثابت


سکوت!!!

 

بلیط سفرم را از  باجه سکوت تو خریدم و  برای دانستن ناگفتنی های کلامت،

در مسیر عشق بسوی تو اوج گرفتم.....

نگاهت را چراغ راهم و  مهرت را توشه سفرم کردم....

سکوت سرد...

سکوت تلخ ...

سکوتی  تا ته دنیا .......

من نمی دانستم که سکوت واژه بیان و صدای دلنشین کلام توست...

سکوت سرشار از ناگفته ها...

و اعتراف به احساسات نهان....

در این سکوت حقیقت نهفته هست!!!

حقیقت من * حقیقت تو......

و باز هم سکوت...........

سکوتی بی پایان!!!

 


 

نوشته شده توسط b@ran در چهارشنبه هفتم بهمن 1388 ساعت 12:38 موضوع | لینک ثابت


من هستم و یاد بودنت ...!

 
پرنده بود و آسمان !

سکوت بود و جاده و خطی که می رفت ...

من بودم و تو !

باران بود و آغوش گرمت که چتر من شد ...

باز هم جاده ...

.

.

.

جاده پا برجاست و رد پای من و تو را می نگرد !

پرنده هست و آغوش آسمان را رها نمی کند ...

باران هست واشکهای مرا می شوید ...

می بینی بی وفا ؟!

تنها من ، تنها شدم ...

تنها من هستم که ...

من هستم و یاد بودنت ...!
منبع: آزاد

 


 

نوشته شده توسط b@ran در سه شنبه هفدهم آذر 1388 ساعت 20:55 موضوع | لینک ثابت


چتر من دلتنگ باران است

 

کجا هستی!!!

 

 

آسمان دلگیرو خسته،

از هجوم ابرها....

از اسارت رفتن خورشید....

از حضور اندک رنگین کمان ....

از نبود شبنم  برگای سبز و  تشنه و نومید...

لیک بارش را نمی خواهد!!!

چتر من دلتنگ باران است...و

من در انتظار قطره های مهربانی..

تا شود چون التیامی روی زخم کهنهء بی رنگی و نامهربانی!!!

ای آسمان سخت منگر بر زمین!!

چتر من دلتنگ باران است!!!!!!!

 

 


 

نوشته شده توسط b@ran در سه شنبه هفدهم آذر 1388 ساعت 14:10 موضوع | لینک ثابت


نیمکت

 

یه نیمکت تنها،

در یک کوشه دنج و خلوتی از پارک..

آفتاب خورد، باران دیده و برف برتن کرده..

سردی و گرمی روزگار را چشیده...

دیدنی ها دیده و شنیدنی ها شنیده...

رازها دارد، دردها و غصه ها دارد...

کس نمی داند چه ها در نهان دارد؟؟

 گه آسایشگاه پیرمردی تنها و فرسوده

گه میعادگاه عشاق..

گه میانجیگر مشاجره زوجی شکست خورده

گه شاهد بستن عهد و پیمان  ....

گاهی آدم ها وسط نیمکت به هم نزدیک ..

گاهی در منتهی الیه چپ و راست نیمکت....

چه ها دیده و چه ها شنیده، کس نمی داند....

نمی داند کدام را باور کند: عشق یا تنفر؟؟

محبت یا دشمنی؟؟

وصال یا جدایی؟؟؟

 


 

نوشته شده توسط b@ran در پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 11:42 موضوع | لینک ثابت


سومرکی

 

همیشه  تاریکی ظلمت نیست

و همیشه روشنایی محبت به همراه نمی آورد...

 

من از نهایت  شب به روشنایی روز می رسم..

من از پس شبهای بارانی به انتظار دیدن رنگین کمان..

با دلی سرشار از امید، بدنبال  شبهی چراغ بدست...

راه تاریک است و من خسته...

سکوت تلخی  بر روی لبهای من نقش بسته....

سکوت، تنهایی، خستگی، تکرار.....

قصد عادت به این واژگان را ندارم... پس به آن نمی اندیشم...

میروم.. همیشه رفتن رسیدن نیست....

ولی برای رسیدن راهی بجز رفتن نیست.....

 *****

من از نهایت شب، شبی نمناک و بارانی 
به دنبال پناهی.. 
در این ظلمت در این تاریکی محض 
به دنبال چراغی..
خسته از تقدیر، خسته از تکرار،
کوره راهی بس طولانی...........
دیدم مسافری چون من مسافری تنها.......
با سکوت سرد من دمساز....
ورنه امشب، بازهم باران....
کاندرین باران بی پایان...
تو مرا خواندی....
سرد نوشاندی مرا و گرم پوشاندی....
همسفر، من را تو امشب تا دیار ناکجا راندی.....
دست در دست و نگاهي مشترك 
بر افق هاي سفيد و ديدني 
درنورديديم تاريكيه شب 
تا كه ديديم آن طلوعه ماندني 
روشنيه صبحو زيباييه روز 
هردو خوانديم شعرهايي خواندني ...


 

نوشته شده توسط b@ran در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 ساعت 11:32 موضوع | لینک ثابت


تئاتر زندگی

زندگی بازیست، ما بازیگریم........


گه به شکل آدمو، گه چون فرشته مهربان......

گه به سان دیو، گه پر فریب چون شیطان...

در تئاتر زندگی، گاهی سیاهی لشگریم!!!

کارگردان هست تقدیر و بدستش سرنوشت..

صحنه بازی جهان، حرمتش ذات و سرشت...

در میان این همه نقشینه های پر ز رنگ...

من بدنبال یه نقش عاری از هر گونه رنگ..

خسته از درجا زدن در نقشهای بی هدف!!!

بازی ام تکراری و تنها به یک سو و طرف!!!

مرگ باشد آخرین برداشت از بازیه مان...

کارگردان، کی میاید لحظهء بازیه آن؟؟؟

سالها من خاک صحنه خورده ام در این جهان...

ارزش این خاک بعد از مرگ، میگردد عیان...

ما سیاهی لشگران گشتیم درهم کیش و مات...

آخرین برداشت امروز است: کات


ویرایش: مسافر شب


 

نوشته شده توسط b@ran در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 ساعت 14:13 موضوع | لینک ثابت


کوچه بن بست

 

باران می بارد.....

شعر نوازش های نرم باران را نمی شنوم!!!!

بی تابم بی تاب..

و تو بهتر از هرکسی معنی این واژه را میدانی!!!

در هیاهوی خیابانهای این شهر شلوغ..

گم میشود صدای باران...

سکوتی بر لبم....فریادی در دلم.....

درگذر از آن کوچه بن بست..

می شنوم صدایت را، می بینم نگاهت را، حس می کنم وجودت را....

می جویم آرامشی را که گاهی از من تو میدزدی......

و می خوانم با باران:

با تو می مانم


 

نوشته شده توسط b@ran در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 ساعت 19:25 موضوع | لینک ثابت


چرا باران نمی بارد؟؟؟؟؟

 

نگو کاری زدست آسمان دل گرفته برنمی آید...

نگو این رنج را باید پذیرفت....

نگو امید یاری، نا امید است...

نگو باید حذر کرد...

کمی از حق گذر کرد....

نگو امشب در این شوریده بازار، کسی همراه من نیست!!!

و من آکنده از تنهایی و تردید،

پر از وحشت

پر از دل واپسی، آسیمه سر، نومید...

سرشک آسمان را چشم در راهم...

ببار ای ابر دل خسته، 

نشو درمانده از سرکوب  و از تهدید...

نگو کاری ز دست آسمان دل گرفته برنمی آید...

با کمک دوست خوبم: شکوفه


 

نوشته شده توسط b@ran در سه شنبه دوم تیر 1388 ساعت 15:23 موضوع | لینک ثابت


ما آمده‏ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم نه به هر قیمتی زندگی کنیم


 

نوشته شده توسط b@ran در سه شنبه دوم تیر 1388 ساعت 15:6 موضوع | لینک ثابت


تولد ناستیای خودم ...........

 

امروز تولد ناستیای خودمه............

تولدت مبارک... جات خیلی خالیه و دلم برات تنگ شده...

آرزوی طول عمر، سلامتی و خوشبختی برات دارم.....


 

نوشته شده توسط b@ran در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 ساعت 13:40 موضوع | لینک ثابت


ماکارونی......

 

یه چند روزی تنها بودم، حوصله غذا درست کردن نداشتم!!!

فکر کردم ماکارونی درست میکنم، بیشتر درست میکنم که فردا نهار هم بخورم...

شب بعدش مادرم زنگ زد گفت: تنهایی شام بیا اینجا .... رفتم

ماکارونی داشتن، خوردیم و گفت برای فردا نهارتم ببر....

۲ روز کامل ماکارونی.....

شبش رفتم پیش دوستم، گفت شام بمون ماکارونی درست میکنم باهم بخوریم..

 

ماکارونیه اینقده خوشمزه بود که  نگو.....

امشب هم دعوت دارم..........


 

نوشته شده توسط b@ran در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 ساعت 11:6 موضوع | لینک ثابت


همیشه غایب!!!

 

انتظار خبری نیست مرا!!

گرچه امید به آن هست هنوز!!!

میدهد رنگ به تاریکی شبهای  من سرگردون..

گرچه  بارنگ  چه بی رنگ شبان میگذرند....

میشود تر کاغذ، ز مهمانی باران چشام...

گرچه  باران  نشوید، خاطرات پنهان در کاغذ... 

نرود از یادم آن  فرود  سبزت، بر کویر قلبم..

گرچه  این سبز کویر قلبم ، رنگ  بی رنگی به خود میگیرد...


 

نوشته شده توسط b@ran در چهارشنبه بیستم خرداد 1388 ساعت 13:31 موضوع | لینک ثابت


غمی غمناک

 

تقدیم به کسانی که بی هیچ جرمی در رودخانه پر تلاطم زندگی افتاده اند و

بی اراده تن به این جریان داده اند....

امروز خسته ام، خسته از درماندگی، خسته از  تکرار حوادث....

خسته از همه کس و همه چیز حتی نفس کشیدن!!!!

می بارید باران به همراه باران اشک از چشمام....

مي دوني قشنگي راه رفتن زير بارون چيه ؟
اينه که هيچ کس نمي تونه اشکاتو ببينه.....

شب سردی است، و من افسرده
راه دوری است، و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده


می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غمها


فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی


نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چقدر تاریک است


خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟


مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من، لیک غمی غمناک است. 

شعر: سهراب


 


 

نوشته شده توسط b@ran در یکشنبه هفدهم خرداد 1388 ساعت 11:52 موضوع | لینک ثابت


تولد خودم.....

اگه گفتید جای علامت سوال چند بزارم خوبه؟؟؟

چقدر گذشت و انگار هیچ نگذشته

بهرحال خدارو شکر که تولد سالی یه روزه

میخوام که شروعی دوباره باشم...

مثل حس تازگی....


 

نوشته شده توسط b@ran در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 ساعت 0:10 موضوع | لینک ثابت


کوتاهتر از آن لحظه های دراز...

 

وقتی که زندگی من چیزی نبود به جز تیک تیک ساعت دیواری،

دلهره، اضطراب، نگرانی  برای  آینده....

لحظه های پوچ و زندگی بیهوده...

بی رنگی ثانیه ها، بی تحرکی  دقایق...

دنبال  نوری در تاریکی، شبحی بنام  همدل

همه تلاشم رنگ کردن دقایقم بود...

به دنبال دمی آرامش...

ولی در چی میتوان آن را یافت؟؟!!!

شاید هرکس آن را به سبک خود لمس کند...

ولی من فقط آن را طلب کردم.. به هرگونه که میرسید.. تفاوت نمی کرد!!!

 پس از لحظه هاي دراز
بر درخت خاكستري پنجره ام برگي روييد
و نسيم سبزي تار و پود خفته مرا لرزاند.
و هنوز من
ريشه هاي تنم را در شن هاي روياها فرو نبرده بودم
كه براه افتادم.

پس از لحظه هاي دراز
سايه دستي روي وجودم افتاد
ولرزش انگشتانش بيدارم كرد.
و هنوز من
پرتو تنهاي خودم را
در ورطه تاريك درونم نيفكنده بودم.
كه براه افتادم.

پس از لحظه هاي دراز
پرتو گرمي در مرداب يخ زده ساعت افتاد
و لنگري آمد و رفتش را در روحم ريخت
و هنوز من
در مرداب فراموشي نلغزيده بودم
كه براه افتادم

پس از لحظه هاي دراز
يك لحظه گذشت:
برگي از درخت خاكستري پنجره ام فرو افتاد،
دستي سايه اش را از روي وجودم برچيد
و لنگري در مرداب ساعت يخ بست.
و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم
كه در خوابي ديگر لغزيدم.
شعر از: سهراب


 

نوشته شده توسط b@ran در یکشنبه دهم خرداد 1388 ساعت 14:19 موضوع | لینک ثابت


تقلب....

 

تو امتحانات مدرسه خیلی از بچه های کلاس میخواستند پیش من بشینند....

چون در تلقب هم  وارد بودم.. هم  به همه میرسوندم...

خودم بچه درس خون بودم و نیاز به تقلب نداشتم ولی اگه لازم میشد تقلب رو با خودم می بردم

ولی توی امتحان زندگی،  اصلا نمی تونم از رو دست کسی بنویسم.. نیاز به معلومات خودم دارم...

گاهی خدا به موقع تقلب میرسونه.. ولی بعدش که تو امتحان رد شدی،  تازه میفهمی!!!!!!

امتحان بی تقلب یا با تقلب؟؟؟؟؟

 


 

نوشته شده توسط b@ran در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 ساعت 8:43 موضوع | لینک ثابت


باران عشق.........

 

باران از راه رسید....

خاک خشک قلبم را با قطرات مهربانی

از عشق پر کرد.....

حس زنده بودن و روئیدن را در وجودم پروراند....

لحظه فرودت بر صحرای قلبم، در ذهن متروکه ام  حک شده است...

چه بی فایده است.. طلب دوباره آن..

دیگر بارش باران پر  از شوقم نمی کند....

میبارد ولی از چشمانم.... کودک احساسم در باران اشکهایم رها میگردد.... 

 

باران باش، خاک دل  به باران عادت نمی کند...

همیشه با آمدنت،  جون میگیرد.........


 

نوشته شده توسط b@ran در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 ساعت 8:30 موضوع | لینک ثابت


انگار پای ثانیه ها لنگ می شود
وقتی دلم برای تو تنگ میشود

شعر از یک دوست.


 

نوشته شده توسط b@ran در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 ساعت 2:7 موضوع | لینک ثابت